|
از كوچه هاي خيس كرج تا پس كوچه هاي خاكي مشهد باران به شيشه مي خورد اينجا ، دارد قطار راه مي افتد توي سرم چه حس لطيفي ، مثل دعا ، نذر ، نيايش حس مي كنم هواي حرم را ، حس مي كنم دوباره و ممتد دارم چه عاشقانه مي آيم ، راهي نمانده فاصله ها را طي مي كنم به شوق رسيدن ، آقا اگر مرا بپذيرد پر مي زنم كبوتري ام را ، ثابت كنم به هرچه كبوتر اين دختر عاشقانه خودش را ، اينجا رسانده تا كه بگويد آهو نبوده ام و تو ضامن بودي تمام زندگي ام را آقا ! قسم به اسم عزيزت ، هر لحظه دل به شوق تو پر زد زهره جعفر زاده |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:4 |
|

