|
يك نفر بايد بيايد ، يك نفر خورشيد تا بباراند طلوع بيشتر ، خورشيد مي دمد از زمهريري سخت ، شعر من با ظهور مهرباني هاي در خورشيد از ضريح جمعه ي موعود مي آيد با دخيل واژه هاي شعله ور ، خورشيد حس باران بر زمين نسل هاي چاك التيام ريشه هاي محتضر ، خورشيد ناگهان ِ سهم بودن در افون شك مي زند جرثومه ها را با تبر ، خورشيد تيغ سوگ گردن دژخيم در كابوس بسته بر توصيف ادراك كمر ، خورشيد مي وزد تصوير ماه از دامن ميخك مي رسد با قاصدك ها همسفر ، خورشيد مي شناسم شيهه ي اسب سفيدش را يك نفر بايد بيايد ، يك نفر خورشيد استاد ونداديان |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:8 از كوچه هاي خيس كرج تا پس كوچه هاي خاكي مشهد باران به شيشه مي خورد اينجا ، دارد قطار راه مي افتد توي سرم چه حس لطيفي ، مثل دعا ، نذر ، نيايش حس مي كنم هواي حرم را ، حس مي كنم دوباره و ممتد دارم چه عاشقانه مي آيم ، راهي نمانده فاصله ها را طي مي كنم به شوق رسيدن ، آقا اگر مرا بپذيرد پر مي زنم كبوتري ام را ، ثابت كنم به هرچه كبوتر اين دختر عاشقانه خودش را ، اينجا رسانده تا كه بگويد آهو نبوده ام و تو ضامن بودي تمام زندگي ام را آقا ! قسم به اسم عزيزت ، هر لحظه دل به شوق تو پر زد زهره جعفر زاده |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:4 خورشيد تا قلم كشيد ، دو چشم آفريده شد نقشي زد آسمان و قامت سبزت كشيده شد دور فلك كه دست به دست ستاره داد تا هفت آسمان خدا ماه ، چيده شد نقش تو را كه ماه براي خودش كشيد دست زمين ز دامن سبزت بريده شد خورشيد باز پرده به روي خودش كشيد صحبت ز چشم هاي شما تا شنيده شد باران گرفت و حوصله كردي و آسمان بر شانه هاي سبز و نجيب تو ديده شد سيب و تمام گندم اين مزرعه رسيد تا مرز هاي نذر شما گل كشيده شد ليلا حضرتي |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 22:1 در دلم انداخته حال رجا و بيم را جذبه ي ذي القعده آتش مي زند تقويم را دارد امشب از شمال شرق ، احسان مي وزد مي شناسد اين گدا ، سلطان آن اقليم را مي شود آقا بدان زائرسرا راهم دهد ؟ يا رضا ! اذن دخول ماست نام مادرت مرحمت كن رخصت پابوسي و تعظيم را گوشه ي دار الشفاي پنجره فولاد تو كاش مي شد نذر مي كردم همه هستي م را پاي سقا خانه ات مخلوط كردم در سبو زمزم تكريم را و چشمه ي تسنيم را بايد اسماعيل را در طوس قرباني كند تا خدا مقبول سازد حج ابراهيم را بيرق سبز رضا قصد هلاكم داشت ، حيف كاش بالا برده بودم پرچم تسليم را عباس احمدي ( قم ) |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 21:54 سعید محمدی
وقتی بساط گریه برایم فراهم است دریا برای ابری چشمان من کم است خورشید روزهای غم انگیز من تویی دنیا من بدون تو تاریک و مبهم است این روزهای خشک و زمستان زده بهار با التفات گوشه ی چشم تو خرم است آه ای بهشت گمشده در زیر پای تو شرمند از نسیم و نگاهت جهنم است پلکی بخند باز که خندیدنت هنوز آغاز سبز رویش گل های عالم است |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 10:29 باز از تو مي نويسم ، از تو اي تمام جان از تو مي نويسم اي امام جمعه ي جهان شعله شعله آتشي بپاست در درون من تند و پر شتاب ، هر چه مي رود جلو زمان ترسم از خطوط فاصله است در بهار عمر ترسم از نديدن شماست ، ترسم از خزان ورنه روشن است اينكه لطفتان هميشگي است اينكه مهرتان بدون قيد و بند ، بي كران از خودم سوال مي كنم هميشه از زمين تا شما چقدر فاصله است ، چند كهكشان؟ تا شما كه مويمان سپيد شد به راهتان تا شما كه فرش راهتان شده است آسمان روزهاي هفته كارمان شده است انتظار عصر هاي جمعه بغض ، گريه هاي بي امان يعني اينكه جمعه رفت و باز هم نيامدي يعني اينكه در شبم بتاب ، ماه مهربان يعني اينكه با تو روزهايمان بهاري است يعني اينكه بي تو بي صفاست روزگارمان اي تو ظلمت تمام روزگار را سحر اي تمام رودهاي بي قرار را مكان اي حقيقتي كه بي غروب مي كني طلوع آخرين كليد قفل هاي بسته ي جهان مي رسي و مي شود دوباره روزگار ، سبز مي رسي و مي شود دوباره زندگي جوان |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 0:12 باز از تو مي نويسم ، از تو اي تمام جان از تو مي نويسم اي امام جمعه ي جهان شعله شعله آتشي بپاست در درون من تند و پر شتاب ، هر چه مي رود جلو زمان ترسم از خطوط فاصله است در بهار عمر ترسم از نديدن شماست ، ترسم از خزان ورنه روشن است اينكه لطفتان هميشگي است اينكه مهرتان بدون قيد و بند ، بي كران از خودم سوال مي كنم هميشه از زمين تا شما چقدر فاصله است ، چند كهكشان؟ تا شما كه مويمان سپيد شد به راهتان تا شما كه فرش راهتان شده است آسمان روزهاي هفته كارمان شده است انتظار عصر هاي جمعه بغض ، گريه هاي بي امان يعني اينكه جمعه رفت و باز هم نيامدي يعني اينكه در شبم بتاب ، ماه مهربان يعني اينكه با تو روزهايمان بهاري است يعني اينكه بي تو بي صفاست روزگارمان اي تو ظلمت تمام روزگار را سحر اي تمام رودهاي بي قرار را مكان اي حقيقتي كه بي غروب مي كني طلوع آخرين كليد قفل هاي بسته ي جهان مي رسي و مي شود دوباره روزگار ، سبز مي رسي و مي شود دوباره زندگي جوان |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 0:11
الو رفیق چه طوری چه می کنی با غم
کجای کار جهانی کجای این عالم ؟ کدام گوشه ی دنیا نشسته یی خاموش؟ که شعله شعله مرا دود می کنی هر دم چه غم؟ چه غصه ؟ چه اندوه هیچ طوری نیست خدا نخواست ببیند همیشه مان با هم همیشه یاد تو در خواب های من جاری است همیشه شعر تو بر خاطرات من نم نم ... درست مثل تو این روزها که تنهایی رسیده از غم غربت به آسمان آه ام شنیده ام که تو هم مثل شاعران چندی ست دلت گرفته از این عالم و از این آدم الو رفیق خداحافظی نکن زودست الو رفیق چه طوری چه می کنی با غم؟ |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 1:8 سعید محمدی
ای رفیق همیشه صمیمی دوست ای یار افغانی من ای تا چشم بادامی تو باعث هرچه حیرانی من سرنوشت من از تو جدا نیست مثل آیینه با آب یعنی رونوشت غم و غصه ی توست خط خطی های پیشانی من قندهار تو وقتی که می سوخت توی تهران آرام و ساکت گریه می کردم و پخش می شد کوچه کوچه پریشانی من باوجود تمام غم تو در دل سرد سیر تماشا چشم های تو را مشق می کرد روزهای زمستانی من واژه واژه اندوهناک ام خط به خط شعله ور آسمانا تا غزل گریه دارم بیاور ابرها را به مهمانی من از فلسطین و بیروت و صیدا تاهرات و سمنگان و کابل راه دوری ست اما شبیه اند خانه خانه به ویرانی من |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 16:28 سعید محمدی
رفتم و ندیدم ات ٬ دیدم ات در آینه خسته از من و خودت خسته از هر آینه تا بفهمم این که تو مثل من نبوده یی رو به هر چه می کنم هستی ای در آینه تو شکستنی و ترد من شبیه سنگ سخت سنگ و آینه کجا ؟ آه ٬ آخر آینه فکر می کنم که ما ٬ مثل سنگ و شیشه ایم تو چه فکر می کنی ؟ بینمان هر آینه سنگ فکر می کند : آینه شکستنی ست آینه به این که او ٬ بسته دل بر آینه سنگ متهم شده ٬ به شکستن خودش سخت گریه می کند ٬ گریه آور آینه |+| نوشته شده توسط سعید محمدی در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 16:28 |
|

